Monday, December 19, 2011

چقدر پرده دارد تکان می‌‌خورد!


همه عمرم، یعنی‌ عمر کودکی و نوجوانی ام، در یک ویلایی زندگی‌ می‌کردم که هیچ وقت تمام نشد. یعنی‌ همیشه نصفه بود. همیشه نصف اتاقهایش گرم بود. نصف اتاقهایش سرد بود. زیرزمینش خاکی بود. خاکی که می‌‌گویم نه اینکه خاک روی موزائیک باشد. نه. آنجور خاک که میتوانستی بیل بزنی‌. خوب با حقوق کارمندی و معلمی همین هم شق القمر بود. برای پدر و مادری که اهل کار و کاسبی دیگری هم نبودند. و خوب این در به هم ریختگی جنگ و بدبختی و اینها نعمتی بود، بهشت بود. بهشتی‌ که ما تویش می‌‌توانستیم دوچرخه سوار‌ی کنیم. بدویم. سگ و گربه و خرگوش و مرغ و خروس توی حیاطش پرورش دهیم. سبزی بکاریم. درخت بکاریم خاک بازی کنیم. خلاصه میشد یک زندگی کرد که می‌‌ارزید.

اما یک چیزی مانده از همه آن سالها. اینکه هر از گاهی میشد، که بیایی خانه، و ببینی‌ که در نیمه باز است و یک چیزی توی این خانه درندشتِ خالی‌ نیست. یک ویدئو، یک سری نوار. یا می‌دیدی یک شیشه‌ای شکسته. یک قالیچه‌ای که هنوز قسطش تمام نشده دیگر نیست. یک جای پاهای غریبی کف خانه است. از آن سالها یک پنجره مانده با پرده‌ای که با باد آرام تکان می‌‌خورد. پرده‌ای که تا دقیقه‌ای قبل عبور یک غریبه را دیده بود و هنوز هراسان توی هوا تکان می‌‌خورد. حس اینکه یک کسی‌ که نمی‌دانی کیست یک تصویری دارد به خانه و زندگی‌ تو. و این حتما یک خاطره است برای او. حتما او دارد یک جور دیگر اینها را می‌‌نویسد اگر بنویسد. حتما وقتی‌ از ورای دیوارها می‌‌پریده و فرار می‌‌کرده پرده را دیده که سایه صاحبخانه رو آن پررنگ تر می‌‌شده.

داشتم فکر می‌‌کردم که چقدر این اتفاق تکرار میشود. یک کسی‌ می‌‌آید تو یک چیزی را بر می‌‌دارد و جای آن یک هراس باقی‌ می‌‌گذارد، یک پرده‌ای که تا ابد در باد تکان می‌‌خورد. یک حس هراسی که مدام با تصویر پرده در باد دلت را بالا و پایین می‌‌کند. حالا این تصویر می‌‌تواند توی یک خانه باشد، یا یک اتاق، یا یک رابطه ساده یا حتا یک مملکت. چقدر پرده دارد تکان می‌‌خورد!

Wednesday, November 30, 2011

...


دلم می‌‌خواهد
یک کسی‌ هم
خونسرد و مطمئن
بنشیند‌

و جنگ را

مثلِ مگس‌های دورِ سفره یِ یک روز پاییزی
از روی گوشت کوبِ دیزی
به کناری زند.


خوابم نمی‌‌برد


خوابم نمی‌‌برد. دلم شور می‌‌زند. یعنی چون دلم زیاد شور می‌‌زند خوابم نمی‌‌برد. هی‌ شب که می‌‌شود قلبم تند تر می‌‌زند. مثل اینکه دویده ام، مسافت زیادی را دویده ام. بعد چشمهایم می‌‌خواهد بخوابد قلبم می‌‌خواهد بیدار باشد و هی‌ غصه بخورد. این می‌‌شود که روز‌های زیادی دارد می‌‌شود که نخوابیده ام. هی‌ بلند می‌‌شوم، لابلای خبرها را کند و کاو می‌‌کنم، هی‌ تحلیل‌های ناقص خودم را کنار هم می‌‌گذارم، بلکه افتضاحاتی که هر روز به بار می‌‌آید را برای خودم حد اقل، کوچک جلوه دهم.

همین است دیگر. همین طور شده است. همین طوری که همیشه از آن می‌‌ترسیدیم. ترسیدیم که امید بستیم. ترسیدیم که شما آمدید و فریاد زدید. نه. من نه. من همین جا دور بودم. من سال هاست که فریاد نزده ام. سالهاست که مبهوت مانده ام. غصه خورده ام. نخوابیده ام. دلتنگ شده ام. ترسیده ام. چند سالی‌ می‌‌شود ولی‌ مثل سالهاست.

مردمِ ساکت. مردمِ خسته. ما مردمِ خسته ایم نه؟ پوستمان کلفت است، اما دیگر خسته ایم. طبیعی است. از پا در آمده ایم فعلا. برای همین یک سری وحشی شهرمان را گرفته اند دستشان، از در و دیوارش بالا می‌‌روند. می‌‌زنند و می‌‌شکنند و نمی‌‌فهمند که با چی‌ دارند شوخی‌ می‌‌کنند. یا می‌‌دانند و چاره‌ای ندارند. چرا که زودتر از آنچه فکرش را می‌‌کردند دارند به آخرش می‌‌رسند. حالا فرقی‌ برایشان ندارد که میلیون‌ها نفر را هم با خود بکشند و بریزند و تحقیر کنند. ما خیلی‌ خسته ایم. خیلی‌. توی این روز‌های تاریک. روز‌های دلواپسی.

یادم می‌‌آید سالهای پیش بود. اسفند ماه بود نه؟ عراق هنوز عراق بود. آن شب را یادم می‌‌آید. نخوابیدم. تا صبح فکر کردم چه می‌‌شود اگر قبل از اینکه گنده لاتهای دنیا دوباره توپ و تانک‌های جدید خود را به آزمایش بگذارند، یکهو همه چیز تمام شود. یک طور آرامی خودش بریزد. تمامِ تمام و این همه مصیبت برای یک ملت به وجود نیاید. چقدر دور بود. کاش همانطور دور بماند. دورِ دور. آنقدر دور شود که فیلمهایش برایِ ما فیلمهای سیاه و سفیدی باشد که مردم تویش تند تند راه می‌‌روند. تانکها تند تند شلیک می‌‌کنند، و وقتی‌ فیلم تمام می‌‌شود، بگوییم: عجب دنیایی بوده ها!

اینجا دارد باد می‌‌آید و باران. آسمان یک صداهای عجیب و غریبی می‌‌دهد. من بیخوابم و فکر کنم دیر یا زود صبح می‌‌شود. همین و فکر می‌کنم تا اوایل دی‌ هم هنوز تئأتری که کتا گفته بود هست؟ فکر می‌‌کنم تیمِ والیبالمان ببرد چقدر خوب می‌‌شود، با اینکه خیلی‌ بد شد که از آمریکا باخت. فکر می‌‌کنم لیستِ کتابها را از خیابانِ انقلاب بخرم یا شهرِ کتابِ نیاوران؟ فکر می‌‌کنم شادی‌هایِ کوچک را که جمع کنیم معجزه می‌‌شود! مگر نه؟

Saturday, November 12, 2011

...


بله. من از آن دست میترسم. آن دستی‌ که بیاید یقه‌ام را بگیرد پرتم کند ته کمد. پشت یک عالمه لباس مچاله شده. توی تاریکی‌‌های آن پشت. توی بوی پودر لباسشویی مانده به لباس ها. بعد در را هم ببندد و برود پی‌ کارش. بعد هی‌ بیاید و برود و حتا یادش هم نیاید که آن پشت، پشت آن همه لباس چروک، یک روزی چیزی را از عصبانیت پرتاب کرده.

Tuesday, October 25, 2011

این ذهن من


ذهن من عین هتل پنج ستاره است، ولی‌ مجانی‌. یک چیزی که می‌‌آید توی اش، دیگر نمی‌رود بیرون. همانطور می‌‌ماند. انگار نه انگار که آمده بود که برود. نیامده بود که بماند. ولی‌ مانده. می‌‌ماند. می‌‌دانم که به این راحتی‌‌ها هم نمی‌رود.

Friday, September 30, 2011

...


با این همه دست و پا زدن، آمده بودم بالای این دیوار. روی لبه نازکش. درست همین جا نشسته بودم. یک جور مواظبی. بعد تو! دختر جان! اینطور با نگاهی‌ که به دوربین نکرده بودی. با چشمان روشنت. با کلمات دیوانه ات. با آهنگی که برای من یک والس عاشقانه است، بقچه عذاب ات را هنّ هنّ کشانده‌ای و رفته ای. برای همین است که من باز افتاده‌ام این پایین و تو افتاده‌ای یک پایین دیگر. یک پائینی که نمی‌‌دانم کجاست. و بقچه ات را باز کرده‌ای کنار هزار بقچه عذاب دیگر.

ما، نسل پاره پاره ایم. تکه تکه...

Wednesday, September 7, 2011

گرگ و میش


تمام شده بودم.همین که می‌‌توانم مدت‌ها دستهایم را در جیبم کنم و بی‌ فکر رد شوم. که با کت قهوه ای رنگ ساعت‌ها سر چهار راه کنار چراغ راهنما بایستم و انعکاس چراغ نیمی از صورتم را سبز کند و قرمز و پاچه‌های شلوارم آب باران توی پیاده رو را بمکد و بیاورد بالا. این یعنی‌ تمام شدن.

این که وقتی‌ چیزی از کنار بالشت می‌‌آید و بغضت را قلقلک می‌‌دهد و تو سرت را برمیگردانی تا بخوابی این یعنی‌ تمام نشده ای. هنوز مانده است.