۱۳۹۰ اردیبهشت ۲, جمعه

آخرین نجات یافتگان


خوب آقای عزیز! اگر یک کم توی صندلی‌ ات لم داده بودی، الان هم من نمایش را با خیال راحت دیده بودم هم تو زنده بودی و داشتی کنار زن چاق قرمز پوش کنارت که هی‌ زیر چشمی نگاهش می‌‌کردی زندگی‌ میکردی. خوب می‌‌خواهی‌ نگاهش کنی‌، راست راست نگاه کن، چرا سخت می‌‌گیری و چشم‌هایت را چپ می‌‌کنی‌؟ بعد هم من هم پول داده بودم و بلیط خریده بودم. برای تماشای پس کله تو که پول نداده بودم. برای همین هم جسم سخت را برداشتم و آنقدر توی سرت کوبیدم که بروی پایین. فقط برای همین. ولی‌ تو بعد از برخورد جسم سخت به کله ات نقش زمین شدی و مردی. و من بی‌ هیچ دردسری توانستم صحنه را ببینم که:

مرد بدن بی‌ جان زن را در بازوهای بزرگش جای داده بود. آب از انگشتان ظریف زن می‌‌چکید و قایق همچنان دور می‌‌شد تا آنسوی مه‌...

۱ نظر: