۱۳۹۳ اسفند ۲۴, یکشنبه

...

من به لحظه ای فکر می کنم که تو در میان شهر ایستاده ای
و باد ترتیب موهایت را بر هم می زند
من این لحظه را آنقدر فکر می کنم تا محو شود.

به لحظه ای که خورشید از پشت کاخهای شهر پایین می رود
و من انعکاس براق نور را
از پشت مژه های تو می بینم
و سایه ی ظریفی که بر پلکهای تو انداخته است .
من این لحظه را می کشانمش تا ابد
و فاصله نورها را
روی پلکها یت
از اول تا آخر
باز و باز می شمارم.

من می خواهم از حالا به این فکر کنم
که استخوان بر آمده ی شانه هایت
چگونه نشان از بر گرفتن من دارد
و اینکه انگشتان همیشه دلتنگ من
چگونه نا پدید شدن شانه هایت را
ثانیه به ثانیه
به تاخیر می اندازد.

من همه این لحظه ها را
در پلک زدن هر روزم
مرور می کنم.

۱۳۹۲ آبان ۴, شنبه



در باز است
بیا تو
با کفش بی‌ کفش چه فرقی‌ دارد
دستت را روی چهار چوب در بگذار
خوب دیوارها را نگاه کن
اینجا من روز‌ها برای تو گریه کرده ام



۱۳۹۲ مهر ۵, جمعه

...



از تو خاطره‌ای مانده است
تیز در گلوگاهم
و لذتی نیز
که بی‌ شمار لحظات نبودنش را
بدل به همان خاطره می‌‌کند باز 
تیز
در گلوگاهم.


۱۳۹۲ خرداد ۱۹, یکشنبه

آن یک ثانیه لعنتی


هر بار فقط سه‌ یا چهار ثانیه است. اما این بار آخر یک کمی‌بیشتر کشش دادم و دستهایم را یک ثانیه‌ای دیرتر از دور شانه‌‌هایش باز کردم. برای همین شد پنج ثانیه. اما آن یک ثانیه، آن یک ثانیه لعنتی چقدر فرق داشت. توی ذهنم آن یک ثانیه را آهسته و آهسته تر کردم. توی آن یک ثانیه نفس کشیدم، مولکول‌هایم را دیدم که چطور از بازوهایش جدا می‌‌شدند در حالیکه خود را می‌کشتند که فقط یک ثانیه، یک ثانیه بیشتر نزدیک او بمانند. چاره‌ای نداشتم جز اینکه آخر آن یک ثانیه خود را از او جدا می‌‌کردم و می‌‌رفتم. برای همین دستهایم را از دور شانه‌‌هایش باز کردم و در حالیکه وانمود می‌‌کردم یک خداحافظی ساده است ک‌ف دستم را آرام روی شانه‌اش کشیدم و آوردم پایین تا اینکه دستم از پارچه کتش رها شد و کنار بدنم آویزان ماند؛ بی‌ فایده و بی‌ حرکت. اما آن یک ثانیه لعنتی همینطور بین من و او کش آمد و یک جوری انگار رفت توی رگ‌هایم. حالا من اینجا نشسته ام، نفس می‌‌کشم و آن یک ثانیه لعنتی هی توی تمام بدنم می‌‌چرخد.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۵, یکشنبه

...


کاش می‌‌شد درد را مریضی را غصه را و همه چیز‌های از این جنس را هم قسمت کرد. بعد نه تو تنهایی‌ این همه درد می‌‌کشیدی و اذیت می‌‌شدی نه من از درد تو و از اینکه دستم از دنیای تو کوتاه است. مثلا کاش می‌‌شد این داروهای زهر ماری که هی‌ دائم می‌‌ریزند توی بدن تو، یک بخشی‌اش هم فرو کنند توی بدن من که تو این همه بی‌ حال نیفتی آن گوشه. تازه چشمهایت هم به آن قشنگی‌ بی‌ حال نشوند. البته می‌‌دانم که آنها هنوز هم قشنگ اند و تو مثل همیشه زیبا و خوبی‌، ولی‌ خوب می‌‌گویم عادلانه نیست. اینها هیچ کدام عادلانه نیست. می‌‌شد از همه چیز یک مقدار کوچکی مال هر کداممان شود؛ مثل آلودگی‌ هوا که همه توی آن نفس می‌‌کشیم. هیچ کداممان هم اینطور به این زیادی که تو اذیت میشوی اذیت نمی‌‌شدیم. اصلا همه چیز عادی می‌‌شد و اسم این چیزی که تو داری هم بیماری نمی‌‌شد. اینها هیچ کدام عادلانه نیست. این عادلانه نیست که تو تنهایی‌ انتقام زندگی‌ را از خوشحالی‌‌هایمان بدوش بکشی. این همه درد تو عادلانه نیست.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۹, دوشنبه

...




امشب نوشتنم هم که گرفته، زبانم را گم کرده ام. ماههاست که یک طور سنگدلی به همه چیز نگاه می‌کنم؛ از رویشان می‌‌گذرم، گریه‌ام نمی‌‌گیرد دیگر. منی‌ که با هر مشکلی‌ هر چند کوچک آنچنان یکی‌ می‌‌شدم که باید تا ته‌اش را می‌‌کاویدم، که باید مثل یک تیغ جراحی برش می‌‌داشتم و هی‌ زخم می‌‌زدم به خودم و هی‌ دوباره روی زخم بسته نشده را تیغ می‌‌کشیدم که مبادا یک وقت چیزی از درد یادم برود، حالا صبح بلند می‌‌شوم انگار که همه چیز جور مرگباری آرام است. صبحانه‌ای می‌‌خورم و به نور روز لبخند می‌‌زنم؛ انگار هیچ چیز نیست که آزارم بدهد؛ انگار که من و آزار یکی‌ شده ایم؛ به روی هم لبخند می‌‌زنیم و گاهی دست در گردن هم راه می‌‌رویم تا خیابان پایینی.

باد که می‌‌آید، آفتاب که می‌‌تابد، لکه‌های ابر که توی آسمان متلاشی می‌‌شود با خودم میگویم دوباره می‌‌شود گریه‌ام بگیرد؟


۱۳۹۲ فروردین ۲۱, چهارشنبه

...



بعضی‌ وقت‌ها در حین خواندن یک متن خیلی‌ سخت که برای فهمیدن هر جمله‌اش کلی‌ دست و پا میزنم، ذهنم می‌‌پرد یک جاهای خیلی‌ بی‌ ربط؛ مثلا اینکه اگر یکهو این آب‌نباتی که تو دهانم هست بپرد توی حلقم و من به حال خفگی در آیم و هی‌ سرفه‌های بلند بلند کنم و سرخ شوم و لابلای اشک و سرفه و نفس‌های کوتاه بخندم و اینهایی که با من توی این اتاق نشسته اند با نگرانی دورم جمع شوند در حالیکه یک لبخندی هم از خنده‌های بیجای من به لبشان خشکیده، چقدر خنده دار می‌‌شود. بعد همینطور که چشمم روی یک سطر خشکیده خنده‌ام می‌‌گیرد.

گاهی فکر می‌کنم این واکنش بدن من است به شرایطی که تغییرش غیر ممکن است؛ غیر ممکن.