Friday, April 15, 2011

حالا ما صبر می‌‌کنم سرای نو ساخته شوه


ورودی‌اش ته یک راهروی دراز است. یک اتاق بزرگ است، نه می‌‌شود گفت یک خانه کوچک است. یک آشپزخانه کوچک دارد. یک فضای کوچک که تختم را بگذارم. گرم است. تمیز است. دیوارهایش سفید است. درش را می‌‌بندم. می‌‌گویم راحت شدم. کلیدش توی جیبم صدا می‌‌کند. نگاهش می‌‌کنم. می‌‌آیم بیرون. راحت شدم. دوباره بر می‌گردم. می‌‌روم تو. امروز را اینجا می‌‌مانم. نگاه می‌‌کنم. دو تا پنجره به خیابان دارد.

پی‌ نوشت: 
حالا او یار منه سرای نو می‌‌سازه
حالا از عشق سرا به ما نمیپردازه
حالا ما صبر می‌‌کنم سرای نو ساخته شوه
حالا درد دل‌ ما درو سرا گفته شوه 

Tuesday, April 12, 2011

جوی باریک


تا بحال شده است که یک چیزی تو را بلغزاند آن طرف گریه کردن؟ تنها یک ذره آنطرف تر. بعد هی‌ زور می‌‌زنی‌ که بیایی عقب تر. گریه پشت سر تو دارد توی جوی باریکی می‌‌رود. هی‌ خودت را می‌‌کشی‌ که بیایی این طرف تر. بیفتی توی گریه. گریه ات بگیرد. اما آنطرف گریه گیر کرده‌ای و داری نفس تمام می‌‌کنی‌...

این حال...

Sunday, April 10, 2011

کفش‌هایی‌ به نام سم


خاطره حال آدم را بهتر می‌‌کند، الان که به آنها فکر می‌‌کنم. یک کفشهایی داشتیم قهوه‌ای و ظریف بود. ساق بلند داشت. من و کتا اسم آنها را گذاشته بودیم "سم". چون به نظر ما شبیه سم جن بود. بعد هی‌ جن می‌‌شدیم. توی اتوبوس، توی شرکت، توی دانشگاه. بعد یک صدا‌هایی‌ در می‌‌آوردیم که گاهی خودمان هم میترسیدیم. می‌‌گفتیم این صدای جن هاست. اما ترسش یک جور خوبی‌ بود. قلقلک مان می‌‌داد. بعد تر‌ها نمی‌‌دانم چرا این سم‌ها برای پای من کوچک شد. فکر کنم پاهای من همینطور هنوز هم دارند رشد می‌‌کنند. اما یک جفت سم سیاه خریدم که تقریبا شبیه همان قهوه‌ای هاست. الان پنج سال است که می‌‌پوشمشان. ولی‌ به تنهایی‌ نمی‌‌شود جن شد. نمی‌‌شود توی اتوبوس نشست و همانطور که سم‌هایت را جفت کرده‌ای به زن روبرو یی خیره شوی و زوزه جن وار بکشی. یک کارهایی را تنهایی‌ نمی‌شود کرد.

Wednesday, April 6, 2011

راست می‌‌گوید...


یک نفر نشسته توی سرم، یک وری. که سنگین و چاق است. که گنده است. که تخمه می‌‌شکند و پوست‌هایش را تف می‌‌کند بیرون. که سیب گاز می‌‌زند و سیب خوردنش صدا می‌‌دهد. که زیر بغلش را می‌‌خاراند. که انگشت‌های پایش را تکان تکان می‌‌دهد. که ناخن انگشت کوچک دستش را بلند کرده است برای خاراندن گوش. که با همان انگشت پوست سیب را از لای دندانش در می‌‌آورد. که آروغی می‌‌زند و می‌‌گوید: ول معطلی!

راست می‌‌گوید..

Tuesday, April 5, 2011

کجای کارم؟



من هیچ جای کار نیستم. بیخود سوال می‌‌کنم که کجای کارم...


Monday, April 4, 2011

ته نشین


دوباره ته نشین شده ام. ته این لیوان. گوشه این میز به هم ریخته. از این ته سقف سفید اتاق را میبینم. یک چشمم را می‌‌بندم و سعی‌ می‌کنم از توی حباب‌های چسبیده به دیواره لیوان بیرون را نگاه کنم. این سقف فعالیت‌های من است. ثابت. ساکت. ته نشین ته نشین.

Friday, April 1, 2011

...


هی‌ می‌‌گردم کورمال کورمال...

چیزی می‌‌خواهم که
نه از جنس تو ست و نه از جنس تو
که از جنس خود توست