Tuesday, July 19, 2011

...




زن با چشم‌های سبز و درشت با مو‌هایی‌ که کم کم به سپیدی میزد، با صدایی که حالا با آنکه نشنیده بودمش اما توی گوشم طنین می‌‌اندازد، با دامنی بلند، با قصّه‌های انباشته زندگی‌ اش، به او گفته بود: همیشه دوستش داشته باش... 


Monday, July 18, 2011





بعد یک خوبی‌ همیشه دلقک بازی هم این است که گریه لایِ چین‌های صورتِ شکلک در آورده گم میشود میرود پی‌ِ کارش.


...




یک خوبی‌ِ دیگر همیشه بیخود خندیدن هم این است که همینطور که نشسته ای، به دیگران نگاه میکنی‌ بعد هی‌ با صدای بلند می‌خندی که صدایِ جنجالی که این رختشورها تویِ دلت به پا کرده اند، به گوشِ هیچ کس نمی‌‌رسد. 


...




گاهی حالِ آدم بد است یک جوری که دلش می‌خواهد بخوابد که فراموش کند این همه چیزی را که هی‌ دورش وول می‌خورد و می‌خورد تویِ مغزش. گاهی آنقدر بد تر است، که آدم دلش نمی‌خواهد بخوابد، که نکند که بیدار شود و ببیند باز همان است و وامانده ی وامانده شود.


Sunday, July 17, 2011

...

اینطوری است که یک چیزی هی‌ یواش یواش قلبم را پر می‌کند. اینطوری مثل قطره چکان. بعد که پر میشود می‌‌زند بالا. میشود بغض. می‌‌شود این ملحفه خیس از اشک و دماغ. بعد یک کمی‌ امان می‌‌دهد.می‌ رود آنور که دوباره خودش را پر کند بیاید بریزد توی قلب من. قلبم ترسیده است. رنگش پریده است. سردش است. از رو نمی‌رود اما. تند تند می‌‌زند، خودش را به خودش، به استخوان‌های پشتم، به استخوان‌های سینه ام. 

...



اینبار تو همانی
زمان همان
کلمه همان
من اما دیگر نیستم
سالهاست که رفته ام...

...



من از این پنجره نگاه می‌‌کنم
تو را که مرا از آن پنجره پایین می‌‌اندازی...