۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۴, شنبه

چمدان ها

در را که باز می کنم، چراغ خود بخود روشن می شود. چمدان ها می پرند جلو، نگاهم می کنند، لبخند می زنند. فکر می کنند آماده ام بیارمشان بیرون. پرشان کنم، ببرمشان با خودم یک جای نزدیک، یک جای دور. یک جایی که دارد مثل غبار محو می شود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر