Sunday, January 27, 2013

...



می‌ خواستم بگویم که من دیگر خوب نشدم،
همانطور ماندم.

مبهوت.

و درست وقتی‌ که روی سبزه‌ها رو به آسمان خوابیده بودم،
توی دلم خالی‌ شد.

و همانطور خالی‌ ماند.


Saturday, January 26, 2013

کلمه



کلمه ها، زندگی‌‌ام را
روزها و ساعت‌هایم را
از این گوشه دارند می‌‌جوند و جلو می‌‌آیند

من

توی کلمه‌ها راه می‌‌روم، می‌خوابم، می‌‌نشینم. و کلمه‌ها همینطور همه جا هستند. توی باد، روی زمین، لای برف ها، توی عطسه‌های من، توی نگاه کردنم، توی آب، توی قورت دادن لقمه هایم. نمی‌‌خوابند هیچ. خسته نمی‌‌شوند.


Friday, December 21, 2012

داستان روزی که دنیا تمام نشد


می‌خواهم داستان روزی را بنویسم که دنیا تمام نشد.

و هیچ چیز تکانی هم نخورد

حتا لیوان نصفه یی که دیشب روی میز ماند

حتا من

که صبح بیدار شدم و دیدم

که پروانه‌ها هنوز توی دلم بال می‌‌زنند.



Tuesday, December 18, 2012


از تو دور می‌‌شوم، دور می‌‌شوم، دور دوور ...

و مرد روی پله که گام می‌‌نهد، می‌‌چرخد. آرام می‌‌چرخد. جوری محتاط که نلغزد.

من می‌‌بینم که ایستاده ام، بی‌ حرکت، ایستاده ام، ایستاده‌ام ... 
 تمام.

Friday, December 14, 2012


چقدر غم بدوش کشد این خاک؟
چقدر؟

Tuesday, November 27, 2012

...


آدمهای خسته، آدمهای تنها، آدمهای سرگردان، آدمهای دوست داشته نشده، آدمهای فراموش شده، آدمهای خسته خسته خسته.

Tuesday, June 12, 2012

ریل

قطار یک جور دیگری ست. مسافر را یک طور ذره ذره‌ای از تو دور می‌‌کند. همینطور ذره ذره قلب آدم خالی‌ می‌‌شود. مسافر نشسته است و در امتداد چشمان تو، نزدیک به تو، دور می‌‌شود. فرق دارد با هواپیما. هواپیما یکهو از زمین میکند. دور است. یکهو از یک جایی‌ همه چیز قطع میشود. اما قطار که می‌‌رود تو می‌‌مانی و درازای ریل و ایستگاه خالی‌ و مسافرت که دارد دور و دورتر می‌‌شود.