۱۳۹۱ بهمن ۲۹, یکشنبه

...




وسط این همه چیز‌هایی‌ که دلم را به آشوب آورده این روز ها، گریز میزنم و دوباره و دوباره میخوانمش. انگار که یک دل‌ آشوبه خنکی می‌‌ریزد روی تمام دل‌ آشوب‌های دیگری که داغ است و جلز و ولزش حتا شبها گاهی از خواب بیدارم می‌کند. میروم می‌بینم، آن کلمه‌ها آنجاست. برای خودش. بی‌ هیچ آسیبی، بی‌ هیچ توقعی بی‌ هیچ حاشیه و تعریفی. میبینم که چقدر مهم میشود برایم همین چند خط. همین چند عبارت. لا اقل هست، و رویا نیست. واقعیت دارد. میشود لمسشان کرد. خواندشان، رونویسی‌شان کرد. یا فراموش‌شان کرد. همین هستند که هستند. همین هست که هست. بی‌ شبهه و آرام. از یک جای دور. یک نا ممکنی آرامی دارد با خود که مرا به خواب می‌‌برد.

میبینم روزهایم میشوند یک کاسه بزرگ جوشان. یا خالی‌ خالی‌ است، و بوی فلز گداخته‌اش همه جا پیچیده، یا پر پر میشود. یکهو در عرض چند روز از همه ور چیز‌های عجیب و غریب می‌‌پرند تویش. بعد با هم میجوشند و یک معجونی‌ درست میکنند به عجیبی‌ این روزهای من. تنها هراسم این است که یک روز مرگ هم با یکی‌ از اینها بپرد توی این دیگ جوشان. آنوقت چی‌؟


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر