۱۳۹۰ شهریور ۱, سه‌شنبه

آن بیرون


افسردگی را برداشته ام، گذشته‌ام‌اش توی جعبه. جیغ می‌‌زند. به زور می‌کنم‌اش تو. درش را می‌‌بندم. لگد می‌‌زند. جیغ می‌‌زند. خودش را می‌‌کوبد به در و دیوار. من لم داده‌ام ام رویش با بلوز قرمز. با شلوار راحتی‌ِ خاکستری. کتاب می‌خوانم زیرِ نورِ چراغِ مطالعه و هر از گاهی بیرونِ پنجره را نگاه می‌‌کنم. به چراغ‌های خانه روبرو، به درخت ها، به آدم‌ها که با دوچرخه رد می‌‌شوند به انعکاسِ تصویر خودم توی پنجره‌ای که هم مرا نگاه می‌‌کند هم آن بیرون را.

۵ نظر:

  1. مرتضی:
    همه نوشته های صفحه اصلی تون رو خوندم . . . خیلی خوشم اوومد . . .میخواستم اجازه بگیرم وبلاگتون رو تو Facebook معرفی کنم. . .میتونم؟

    پاسخحذف
  2. ولش کن بره واسه خودش بيرون از پنجره. هواي آزاد نفس بکشه. جاش خالی.

    پاسخحذف
  3. شما که افسردگی راهم هیستریک کردی

    پاسخحذف
  4. @مرتضی: ممنون که میخونین، حتما، خواهش می‌کنم!

    پاسخحذف