۱۳۸۹ بهمن ۸, جمعه

داستان روز ها




دلتنگ‌اش میشوم. بغلش می‌کنم. ریز و آهسته تکان می‌خورد توی بغلم. آرامش‌اش روی شانه‌ام صدا می‌کند. صدای چانه‌اش کشیده میشود به گوشم. میگذارم برود. آرام برو... برو...



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر