Tuesday, January 29, 2013



این زیباست

چون نامی‌ ندارد

چون قبل و بعدی ندارد

تنها خودش است

از خودش زاییده شده

توی خودش هم می‌‌میرد یک روز


و همین زیباست...


Monday, January 28, 2013

...



تو که آمده ای

شهر یک جور گریه داری زیبا می‌‌شود

و من

جور دردناکی گریه دار.


Sunday, January 27, 2013

...



می‌ خواستم بگویم که من دیگر خوب نشدم،
همانطور ماندم.

مبهوت.

و درست وقتی‌ که روی سبزه‌ها رو به آسمان خوابیده بودم،
توی دلم خالی‌ شد.

و همانطور خالی‌ ماند.


Saturday, January 26, 2013

کلمه



کلمه ها، زندگی‌‌ام را
روزها و ساعت‌هایم را
از این گوشه دارند می‌‌جوند و جلو می‌‌آیند

من

توی کلمه‌ها راه می‌‌روم، می‌خوابم، می‌‌نشینم. و کلمه‌ها همینطور همه جا هستند. توی باد، روی زمین، لای برف ها، توی عطسه‌های من، توی نگاه کردنم، توی آب، توی قورت دادن لقمه هایم. نمی‌‌خوابند هیچ. خسته نمی‌‌شوند.


Friday, December 21, 2012

داستان روزی که دنیا تمام نشد


می‌خواهم داستان روزی را بنویسم که دنیا تمام نشد.

و هیچ چیز تکانی هم نخورد

حتا لیوان نصفه یی که دیشب روی میز ماند

حتا من

که صبح بیدار شدم و دیدم

که پروانه‌ها هنوز توی دلم بال می‌‌زنند.



Tuesday, December 18, 2012


از تو دور می‌‌شوم، دور می‌‌شوم، دور دوور ...

و مرد روی پله که گام می‌‌نهد، می‌‌چرخد. آرام می‌‌چرخد. جوری محتاط که نلغزد.

من می‌‌بینم که ایستاده ام، بی‌ حرکت، ایستاده ام، ایستاده‌ام ... 
 تمام.

Friday, December 14, 2012


چقدر غم بدوش کشد این خاک؟
چقدر؟