Tuesday, October 25, 2011

این ذهن من


ذهن من عین هتل پنج ستاره است، ولی‌ مجانی‌. یک چیزی که می‌‌آید توی اش، دیگر نمی‌رود بیرون. همانطور می‌‌ماند. انگار نه انگار که آمده بود که برود. نیامده بود که بماند. ولی‌ مانده. می‌‌ماند. می‌‌دانم که به این راحتی‌‌ها هم نمی‌رود.

Friday, September 30, 2011

...


با این همه دست و پا زدن، آمده بودم بالای این دیوار. روی لبه نازکش. درست همین جا نشسته بودم. یک جور مواظبی. بعد تو! دختر جان! اینطور با نگاهی‌ که به دوربین نکرده بودی. با چشمان روشنت. با کلمات دیوانه ات. با آهنگی که برای من یک والس عاشقانه است، بقچه عذاب ات را هنّ هنّ کشانده‌ای و رفته ای. برای همین است که من باز افتاده‌ام این پایین و تو افتاده‌ای یک پایین دیگر. یک پائینی که نمی‌‌دانم کجاست. و بقچه ات را باز کرده‌ای کنار هزار بقچه عذاب دیگر.

ما، نسل پاره پاره ایم. تکه تکه...

Wednesday, September 7, 2011

گرگ و میش


تمام شده بودم.همین که می‌‌توانم مدت‌ها دستهایم را در جیبم کنم و بی‌ فکر رد شوم. که با کت قهوه ای رنگ ساعت‌ها سر چهار راه کنار چراغ راهنما بایستم و انعکاس چراغ نیمی از صورتم را سبز کند و قرمز و پاچه‌های شلوارم آب باران توی پیاده رو را بمکد و بیاورد بالا. این یعنی‌ تمام شدن.

این که وقتی‌ چیزی از کنار بالشت می‌‌آید و بغضت را قلقلک می‌‌دهد و تو سرت را برمیگردانی تا بخوابی این یعنی‌ تمام نشده ای. هنوز مانده است.

Tuesday, August 23, 2011

آن بیرون


افسردگی را برداشته ام، گذشته‌ام‌اش توی جعبه. جیغ می‌‌زند. به زور می‌کنم‌اش تو. درش را می‌‌بندم. لگد می‌‌زند. جیغ می‌‌زند. خودش را می‌‌کوبد به در و دیوار. من لم داده‌ام ام رویش با بلوز قرمز. با شلوار راحتی‌ِ خاکستری. کتاب می‌خوانم زیرِ نورِ چراغِ مطالعه و هر از گاهی بیرونِ پنجره را نگاه می‌‌کنم. به چراغ‌های خانه روبرو، به درخت ها، به آدم‌ها که با دوچرخه رد می‌‌شوند به انعکاسِ تصویر خودم توی پنجره‌ای که هم مرا نگاه می‌‌کند هم آن بیرون را.

Sunday, August 21, 2011

...


وقتی‌ که خیره می‌‌شوم به پنجره، به تو، به کوسن‌های روی مبل
می‌ دانم که یک چیزی سر جایش نیست
می‌ دانم چرا هی‌ نگاهم می‌‌چسبد به اشیا یی که باید از روی آنها بلغزد
می‌ دانم که یک چیزی کجکی افتاده است یک جایی‌، یک پشتی‌، یک پشتِ تاریکی‌
که دستم نمی‌‌رسد که صافش کنم
بگذارم‌اش جای خودش.

خوب این سخت است

Friday, August 12, 2011

اترنال سان شاین


وقتی‌ پشت و رو کرده‌ای خودت را، خوابیده‌ای لابلایِ کوهی از لباس ها، پشتِ کرکره‌های کشیده، زیرِ یک عالمه اندوه و خوشحالی‌ و نفرت و دوست داشتن. و نمی‌دانی کدامی، کجایی‌، کی‌ هست اینهمه تاریک و روشنی، کی‌ می‌‌خواهی‌ بزنی‌ بیرون از این اتاقی‌ که از تو ترسیده است، لب گزیده است و خاموش تو را نگاه می‌‌کند، درست توی همان لحظه ها، یک نفر از پشت هزار لایه ی دنیای مجازی، آهنگی، آوازی، می‌‌فرستد، با چند خط نوشته ساده...

می‌ خواستم بگویم گاهی به این قشنگی‌.

Thursday, August 11, 2011

...

خشم آمده
دستهایم را گرفته
کشانده‌ام تا لبه پرتگاه
و می‌گوید:
بپر.

و چشمانش
قشنگ‌ترین چشمانِ دنیاست