Saturday, May 14, 2011

چمدان ها

در را که باز می کنم، چراغ خود بخود روشن می شود. چمدان ها می پرند جلو، نگاهم می کنند، لبخند می زنند. فکر می کنند آماده ام بیارمشان بیرون. پرشان کنم، ببرمشان با خودم یک جای نزدیک، یک جای دور. یک جایی که دارد مثل غبار محو می شود.

Thursday, May 12, 2011

...


من می‌‌دانم.
آنجا دارد باد می‌‌آید.
لای سیم‌های برق. لای درخت‌های چنار.
و گربه‌های ولگرد از تکان کیسه‌های زباله می‌‌ترسند.

Wednesday, May 11, 2011

ابری


خانه‌ام ابری ست. یک سره روی زمین ابری ست با آن. حتا کف خانه‌ام ابری ست با آن. و من روی کف ابری خانه می‌‌پرم بالا، می‌‌پرم پایین، می‌‌پرم بالا، می‌‌پرم پایین، می‌‌پرم بالا، می‌‌پرم پایین. و چراغ چهار راه پشت پنجره هی‌ سبز میشود، هی‌ قرمز می‌‌شود، هی‌ سبز می‌‌شود، هی‌ قرمز می‌‌شود، هی‌ سبز می‌‌شود هی‌   قر  مز   می‌‌   شو   د.

Tuesday, May 10, 2011

...


کسی‌ در سلول استوانه‌ای پر آب غوطه ور است.
دیشب میان خواب‌هایم شیشه شکست.

رها شده
اما کجاست؟


Thursday, May 5, 2011

...


من هنوز تماشایت می‌‌کنم
گاهی یواشکی
گاهی وقتی‌ که خوابی‌
و گاهی حتا وقتی‌ فریاد می‌‌زنیم.

زمان عجیب تو را کهنه نمی‌‌کند.

Tuesday, May 3, 2011

یعنی‌ این حال


آخرین لحظه لغزش دست خبرنگار که خودکشی‌ کرد، این مه‌ بی‌ مزه که پایین آمده روی رودخانه، این حرفها که مرا درگیر می‌‌کند، این فریادهای خودم که خودم را می‌‌شکند، با هم مرا پیچانده به هم و شوتم کرده این کنج اتاق. افتاده‌ام درمانده توی فرو رفتگی اتاق، روی پتوهای تا شده و حالم بد بد بد است. یک وری توی مانیتور کامپیوتر صحنه آخر فیلم غرور و تعصب را نگاه می‌‌کنم. کاش او هم مثل این مرد غرور و تعصب می‌‌آمد از لابلای مه‌، پریشان و عاشق، مژه‌هایش از هیجان به هم می‌‌خورد و به من می‌‌گفت: آی‌ لاو، آی‌ لاو، آی‌ لاو یوو. و من می‌‌گفتم... نه من چیزی نمی‌‌گفتم و خورشید پشتمان طلوع می‌‌کرد. بله به همین رمانتیکی و کلیشه ای. یعنی‌ من الان به این حالم. در بدوی‌ترین نیاز‌های انسانی‌. همین.

Monday, May 2, 2011

کارگران جهان لطفا متحد شوید!


مثل بعد از ظهرهای عاشورا می‌‌ماند. توی اتاق که نشسته‌ام پرچم‌های سرخ‌شان را می‌‌بینم که که جمع‌اش کرده اند روی دوششان و دارند بر میگردند خانه. از تظاهرات اول می برگشته اند. یک طوری است انگار که قیمه هم خورده اند. صف‌شان طولانی‌ بود. همه چیز خواسته بودند. از مرگ سرمایه داری تا خراب نکردن کتابخانه قدیمی‌ شهر. زیاد بودند به نسبت جمعیت این شهر کوچک. خیلی‌ زیاد. پرچم‌های سرخشان مرا می‌‌برد یک جایی‌. مثل یک احساس هیجان، یک چیزی که همینطور زنده مانده است. مثل یک خاطره جمعی‌ لجباز. مرد پشت بلندگو فریاد می‌‌زند. باد موهای مجعدش را تکان می‌‌دهد. زبانش را نمی‌‌فهمم. ولی‌ حتما حرفهای خوبی‌ می‌‌زند.

الان خیابان‌ها خلوتند. درست مثل بعد از ظهرهای عاشورا.