۱۳۹۲ خرداد ۱۹, یکشنبه

آن یک ثانیه لعنتی


هر بار فقط سه‌ یا چهار ثانیه است. اما این بار آخر یک کمی‌بیشتر کشش دادم و دستهایم را یک ثانیه‌ای دیرتر از دور شانه‌‌هایش باز کردم. برای همین شد پنج ثانیه. اما آن یک ثانیه، آن یک ثانیه لعنتی چقدر فرق داشت. توی ذهنم آن یک ثانیه را آهسته و آهسته تر کردم. توی آن یک ثانیه نفس کشیدم، مولکول‌هایم را دیدم که چطور از بازوهایش جدا می‌‌شدند در حالیکه خود را می‌کشتند که فقط یک ثانیه، یک ثانیه بیشتر نزدیک او بمانند. چاره‌ای نداشتم جز اینکه آخر آن یک ثانیه خود را از او جدا می‌‌کردم و می‌‌رفتم. برای همین دستهایم را از دور شانه‌‌هایش باز کردم و در حالیکه وانمود می‌‌کردم یک خداحافظی ساده است ک‌ف دستم را آرام روی شانه‌اش کشیدم و آوردم پایین تا اینکه دستم از پارچه کتش رها شد و کنار بدنم آویزان ماند؛ بی‌ فایده و بی‌ حرکت. اما آن یک ثانیه لعنتی همینطور بین من و او کش آمد و یک جوری انگار رفت توی رگ‌هایم. حالا من اینجا نشسته ام، نفس می‌‌کشم و آن یک ثانیه لعنتی هی توی تمام بدنم می‌‌چرخد.

۳ نظر:

  1. آخ دقیقا تجریه اش کرده ام. حس محشری است...

    پاسخحذف
  2. یاد آن یک ثانیه می شود برای همه عمر بس است ...وقتی که قلبت را می تپاند

    پاسخحذف