۱۳۹۲ اردیبهشت ۹, دوشنبه

...




امشب نوشتنم هم که گرفته، زبانم را گم کرده ام. ماههاست که یک طور سنگدلی به همه چیز نگاه می‌کنم؛ از رویشان می‌‌گذرم، گریه‌ام نمی‌‌گیرد دیگر. منی‌ که با هر مشکلی‌ هر چند کوچک آنچنان یکی‌ می‌‌شدم که باید تا ته‌اش را می‌‌کاویدم، که باید مثل یک تیغ جراحی برش می‌‌داشتم و هی‌ زخم می‌‌زدم به خودم و هی‌ دوباره روی زخم بسته نشده را تیغ می‌‌کشیدم که مبادا یک وقت چیزی از درد یادم برود، حالا صبح بلند می‌‌شوم انگار که همه چیز جور مرگباری آرام است. صبحانه‌ای می‌‌خورم و به نور روز لبخند می‌‌زنم؛ انگار هیچ چیز نیست که آزارم بدهد؛ انگار که من و آزار یکی‌ شده ایم؛ به روی هم لبخند می‌‌زنیم و گاهی دست در گردن هم راه می‌‌رویم تا خیابان پایینی.

باد که می‌‌آید، آفتاب که می‌‌تابد، لکه‌های ابر که توی آسمان متلاشی می‌‌شود با خودم میگویم دوباره می‌‌شود گریه‌ام بگیرد؟


۱ نظر: