۱۳۹۲ فروردین ۲۱, چهارشنبه

...



بعضی‌ وقت‌ها در حین خواندن یک متن خیلی‌ سخت که برای فهمیدن هر جمله‌اش کلی‌ دست و پا میزنم، ذهنم می‌‌پرد یک جاهای خیلی‌ بی‌ ربط؛ مثلا اینکه اگر یکهو این آب‌نباتی که تو دهانم هست بپرد توی حلقم و من به حال خفگی در آیم و هی‌ سرفه‌های بلند بلند کنم و سرخ شوم و لابلای اشک و سرفه و نفس‌های کوتاه بخندم و اینهایی که با من توی این اتاق نشسته اند با نگرانی دورم جمع شوند در حالیکه یک لبخندی هم از خنده‌های بیجای من به لبشان خشکیده، چقدر خنده دار می‌‌شود. بعد همینطور که چشمم روی یک سطر خشکیده خنده‌ام می‌‌گیرد.

گاهی فکر می‌کنم این واکنش بدن من است به شرایطی که تغییرش غیر ممکن است؛ غیر ممکن.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر