۱۳۹۱ دی ۲۵, دوشنبه

چیز‌های پیش پا افتاده


وقتی‌ دوستی‌ مجبور است روی تخت بخوابد و به پنجره خیره شود، چیزی میماند برای آدم؟ که آدم باید عاجز و سرگردان روی مبل روبرو بنشیند‌ و مفتخر باشد که بغضش را ماهرانه فرو می‌‌دهد، می‌‌خندد، شوخی‌ می‌‌کند، وانمود می‌‌کند که انگار نه انگار چیزی اتفاق افتاده! بعد همین می‌‌شود که آدم بی‌ حس می‌‌شود به باقی‌ چیزهای دنیا که تا دیروز مضطربت می‌‌کرد. همه‌شان می‌‌شوند چیز‌های پیش پا افتاده. افتاده همین زیر میز. که همینطور فقط با نوک پا می‌‌زنی‌شان کنار، می‌‌کشیشان به راست، به چپ، بعد رهایشان می‌‌کنی‌ و دوباره خیره می‌‌شوی به چهار چوبی که روبرویت تو را از سرمای بیرون جدا کرده است! اینطور دستهایم عاجزند!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر