۱۳۹۱ خرداد ۱۰, چهارشنبه

بیست سالگی

یک عکس بی‌ ربط دیدم یاد بیست سالگی افتادم. بیست سالگی چقدر زنده است. آن روز‌ها یک ضبط یک کاسته خریده بودم و از سیستم موسیقی‌ قبلی‌ خلاص شده بودم. سیستم قبلی‌ یک واکمن داغان بود با دو تا بلندگوی قرمز ده سانتی. بعد یک چیز‌هایی‌ تویش گوش میدادم، مثل وسپ یا یک عالمه اولدسانگ و یک چیزهای دیگری که یادم نمی‌‌آید و خیلی‌ هم به هم ربطی‌ نداشت، و الان که فکر می‌کنم به خود من هم! اما یک روز رفتم پولهایم را از بانک گرفتم، رفتیم جمهوری و این ضبط جدید را خریدم پانزده هزار تومن. البته آن روز خیلی‌ زودتر از بیست سالگی بود ولی‌ من یک تمایلی دارم بگویم بیست سالگی. یک بخشی از خاطرات من همه‌اش برایم توی بیست سالگی است. با اینکه می‌‌دانم خیلی‌ زودتر یا خیلی‌ دیرتر از بیست سالگی است ولی‌ هی‌ میچپانمشان توی بیست سالگی. برای من روزهای بیست سالگی، اتاق جنوبی است و پنجره‌های به تمامی‌ باز به بالکنی که باران موزائیک‌هایش را پررنگ می‌‌کند.

۳ نظر: