۱۳۹۰ آذر ۲۶, شنبه

پیش در آمد - مانیفست - سوال


یکم. دوچرخه را شاخ به شاخ من کرده و مثل بززززز نگاه می‌‌کند! میگویم خنده دار است؟ نمیبینی؟ کوری؟ می‌‌گوید قانون این است که تو از آن طرف بروی. گفتم قانون توی کون تو و جدّ و آبادت که هیچ انعطاف پذیری ندارید شما ها! گفتم یعنی‌ اگر جلویت کوه هم بود مثل گاو می‌‌رفتی‌ توی کوه چون قانون به تو گفته؟ البته کون را نگفتم. یعنی‌ آن موقع نچرخید توی زبانم. هی‌ مغزم به فارسی گیر کرده بود. یعنی‌ اصلا یک چیز‌هایی‌ فقط باید فارسی باشد خوب. معانی در ترجمه گم می‌‌شود گاهی. اما نگاه یک کار دیگری می‌‌کند فراتر از ترجمه. هیچ چیزی توی چشم‌های از عصبانیت دریده گم نمی‌‌شود. برای همین سریع سوار شد و رفت. سریع، دستپاچه و ترسیده.

دوم. من این سنگینی‌ تاریکی‌ را هیچ وقت نمیتوانم تحمل کنم. انگار می‌نشیند روی قفسه سینه آدم. نفس آدم در نمی‌‌آید.

سوم. یک سری آدم‌هایی‌ هستند که اصولاً سرشان با کونشان بازی‌ می‌‌کند. در هر سمتی هم که باشند فرقی‌ نمی‌‌کند. بعد گاهی به دلیل همین مشغولیت ابلهانه، زندگی‌ آدم را به فاک می‌‌دهند. حالا نه به این وسعت، ولی‌ حد اقل مدتی‌ را به گه میکشند. الان من با این, که از اول اعتبارش تمام شده بود چه کار کنم؟ هان؟

چهارم. این بخشش یک مانیفست است. اصولاً به دموکراسی‌ ریده شده است. مرده رفته پی‌ کارش. حالا یک جایی‌ یک ملتی را به طور مستقیم، با زور و ارعاب و کتک و کشت و کشتار نمی‌گذارند کاری کنند، یک جایی‌ هم مردم را جوری بار می‌‌آورند که دلشان نمی‌‌خواهد کاری کنند. منفعل صرف. یعنی‌ تا جایی‌ که نفع خودشان به خطر نیفتد اصلا هیچ چیز به تخمشان هم نیست، . هیچِ هیچ چیز.

پنجم. دنیا دارد تمام می‌‌شود؟

۱ نظر:

  1. نازنینم،

    یکم- سعی‌ کن زبان بی‌ ادبی‌ به همه زبون‌ها یاد بگیری یه جا به دردت میخوره!!هر چند اون حال زبون مادری و نمی‌‌ده‌‌‌.

    دوم- خدا نکنه تو توی تاریکی‌ باشی‌!!

    سوم- آخ گفتی‌......

    چهارم- اینو بلد نیستم

    پنجم- هان.......

    پاسخحذف